سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

این یعنیییییی چه......

سلام شیرین عسلم سه شبه که از دست گریه های جناب  خواب به چشمامون نیومده. دوست نداری دیگه جی جی بخوری تا میام بهت شیر بدم سرتو می بری عقب وگریه میکنی اونم از نوع یکسره. شیشه رو راحت می خوری اما سینه رو نه .  منم میگم اگه تو یه دنده هستی من یه دنده ترم وشیشه بهت نمی دم اونقدر گریه میکنی یا خسته میشی و تسلیم میشی یا خوابت میبره ایندفعه جی جی میخوری هردفعه که شیرمی خوای همین کارته.   پریشب از بس گریه میکردی رفتیم خونه مامان جان خوابیدیم بیچاره ها تا ساعت 2 داشتن شما رو تکون می دادن هیچ طوری آروم نمی شدی تا اینکه دایی رفت شیر خشک گرفت و درست کردیم بهت دادی...
31 ارديبهشت 1391

اولین ضربه مامان به سامان

سلام طفل معصومم دیشب قرار شد من ومامان وجان وخاله بریم خونه ننه آقا ، شما بغل من بودیدکه از ماشین پیاده شدم طبق معمول موبایلمو تو ماشین جا گذاشتم وقتی که رفتم بردارم حواسم به سرت نبود که خورد به در ماشین الهی بمیرم برات خیلی گریه کردی.     مامان جون وخاله هم کلی چیزیم گفتن و تو رو از دستم گرفتن وگفتن که تو بی عرضه هستی .     از بس  تو خونه ننه آقا گریه می کردی نفهمیدیم با کی سلام واحوالپرسی کردیم.      وقتی شیر می خوردی غرمی زدی ومثل اینکه یادت میومد دوباره گریه می کردی وناز میومدی یه نیم ساعتی همین شکلی بودی تا آرو...
27 ارديبهشت 1391

کادو بابا

      سلام خوشکلکم   بعد از ظهر شنبه با دوستای بابا رفتیم یزد می خواستن   واسه روز زن ببرن بگردوننمون .       وقتی رسیدیم من گفتم اول بریم بازار ستاره می خوام واسه سامان   جونم کلاه بگیرم آقایون حرصی شده بودن  آخه اگه می رفتن   اونجا خانوماشون سرکیسه شون می کردن        وقتی رفتیم دیگه کلاه خریدن یادمون رفت هرکسی رفت یه چیزی    خرید منم یه تونیک گرفتم خیلی خوشکله.      آخر سر هرچی هم دنبال کلاه گشتیم یا اندازه ات نبود یا     پسندمون نبود، یه دستم...
27 ارديبهشت 1391

سوغاتی دایی سجاد وعمو مهدی

سلام شاخه نباتم دیروز صبح دایی سجاد از مشهد اومد. بعدازظهرش که در خواب ناز بودیم دایی سجاد زنگ زد که پا شو بیا خونه مامان جان می خوام سامان رو ببینم منم که حوصله نداشتم برم گفتم تو بیا خلاصه بعد از کلی کلنجار یه حرفی زد که من از جا پریدم ،بهم گفت اگه سوغاتی پسرتو می خوای پاشو بیا وگرنه نمی دمت. ماهم مثل جت  از جامون پریدیم وآماده شدیم ورفتیم . حالا که سوغاتی رو آورده بهش گفتم ارزش نداشت که منو این همه راه کشوندی آخه یه بلوز شلوار صورتی آورده بود کلی واسش خندیدم بهش می گفتیم مگه حالیت نیست که رنگ صوتی برای دختراس اونم گفت که دوستم انتخاب کرده وگفته این رنگش خوشکل تره خل...
27 ارديبهشت 1391

جلسه قرآن

  سلام سامان مامان امروز خونه مون جلسه قرآن بود همسایه های عزیز اومدن خونمون ، خیلی خوشحال بودم بخاطری که اولین مراسمی بود که تو خونه ما تشکیل می شد. بعد از مراسم عزیز ومادر جون وعمه حمیده و خاله عذرابرای ناهار موندن خونمون. وقتی عمو مهدی اومد دیدیم یه پلاستیک گل دستش،از اونجا بود  که فهمیدیم عزیز دستور داده که واسش گل پیدا کنه که مثل  شما پویا رو زیر گل کنن. اول پویا رو گذاشتن بین گلهای پر نشده بعد هم گلا رو پر کردن و با لباس وبی لباس ازش عکس گرفتن بازم مثل شما. پویا خیلی گریه می کرد مدام عزیز داشت جغجغه روبراش تکون می داد تا آروم بش...
27 ارديبهشت 1391

برای اولین بار سامان رو بردیم پارک آهنشهر

  سلام زندگی من دیشب با دوستای بابایی وعمو مهدی رفتیم پارک آهنشهر ، سرشب نور افشانی بود ولی ما دیر رسیدیم . رفتیم یه جای خلوت پیدا کردیم و نشستیم یکم که دیدنی کردیم عمو وبابا ،شما رو بردن که سوار قایق کنن هرچی من گفتم  که سامان خوابه اونا دست بردار نبودن به زور بردنت . شما بیدار شده بودی خیلی دوست داشتییه چند تا عکس بی کیفیت هم ازت انداختم.بعد از قایق سواری هم یکی از آقایون ولخرجی کرده بود وخوراکی گرفته بود. وقتی خواستیم شروع کنیم به خوردن شما گریه رو شروع کردین ما هم مجبور شدیم که تو اون شرایط بخور بخور شما رو شیر بدیم تا به خود جنبیدیم دیدیم فقط پوستاش و ...
27 ارديبهشت 1391

روز مادر مبارک

  مادر جلوه عشق الهی است عشق مادر به  فرزند جلوه ای از عشق خدا بر بنده اش میباشد معنای  واقعی عشق را در نگاه  مادر باید جست اگر عشق به مادر را  درک نکنیم و نفهمیم چگونه خواهیم توانست گوشه ای از عشق معبود را درک کنیم. مادرم روزت مبارک. امسال سال اولیه که شیرینی مادر شدن رو چشیدم روزم مبارک. این روز رو به مادرم عزیزوفداکارم که بیشتر از جونم می خوامشو هیچ وقت اینو ابراز نکردم تبریک می گم . ...
23 ارديبهشت 1391

مطلبی برای پسرم

 زندگی اکنون زندگی کمی تیره وتار می نماید، اما دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد. فراموش نکن: تا باران نباشد، رنگین کمان نیست. تا تلخی نباشد، شیرینی نیست. و گاه همین دشواری هاست ، که از ما انسانی نیرومندتر و شایسته تر می سازد. خواهی دید . . . آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند. ...
22 ارديبهشت 1391

گریه های ناز سامان

سلام عسلم تازگیا خیلی لنج می کنی ،خیلی لنجات نازه. تا بابایی حالت گریه به خود می گیره تو هم گریه می کنی هر چی بهش میگم نکن گناه داره میگه این حرکتشو دوست دارم. بعضی وقتا گریه های نازی می کنی اینقدر نازه که نمی خوام بغلت کنم تا همین جوری گریه کنی. به خودت نگی که چه مامان بدی دارم. ...
17 ارديبهشت 1391

رفتن به امامزاده

  سلام عشق مامان دیشب خونه مامان جون بودیم که بابایی با موتور اومد دنبالمون ، گفتمش چرا با موتور اومدی من نمی تونم سامان رو بگیرمش گفت  خودم میگیرمش جلو موتور. شما رو نشوندن روپاشونو حرکت کردیم یکم دور زدیم شما هم کیف کرده بودی حسابی .   دایی رضا رو تو خیابون دیدیم ،زندایی می گفت چرا بچه رو اینجوری آوردیش بیرون چشممش می زنن ،دیشب یه بلوز شرت تنت کردیم خداییش خیلی ناز شده بودی .     بعدش من پشنهاد دادم که شما رو ببریم امامزاده وقتی  می خواستیم بریم شما شروع کردی به گریه کردن.   دیگه نشد  که بریم برگشتیم ورفتیم خونه م...
17 ارديبهشت 1391